بالاخره دکتر شدم....

روزمرگی های دانشجوی دکتری سابق

اختتامیه سال 93

الان داشتم پست های سال پیش را می خوندم....انگار همین دیروز بود...چه زود گذشت و چه خوب گذشت....خدا را شکر....

اومدم که ببینم  دعاهای پارسالم چقدر اجابت شده....و دعا کنیم برای سال جدید....

راستی امروز هم به مناسبت چهارشنبه سوری ما را 2 تعطیل می کنند...و فردا هم مرخصی گرفتم..پیش به سوی ولایت....

آقای همسر هم دیشب خیلی دیر اومد....وقتی هم اومد یک عیدی گنده برام خریده بود که طاقت نیاورده بود تا عید صبر کنه....و کلی ما را سورپرایز کرد....کلی شرمنده شدیم....و کلی حرص خوردیم که این همه پول خرج کرده.... و اما عیدی ما یک گوشی موبایل بود....که عمرا ما راضی می شدیم همچین پولی بدهیم بابتش....

والا...این آقایون هم گاهی مخشون تاب بر می داره....خخخ...برداشت بد کنید منظورم دقیقا و کاملا همسرم بود و کاری به آقایون دیگه ندارم.....والا....

و اما بریم سراغ دعاهای پارسالم....

وستان قدیمی....

برای حدیث جانمان یک پسر کاکل زری آرزو کردیم که خدا را شکر الان بدجوری مشغول نی نی داری هستند...انشالا چهارتایی زندگی شادی داشته باشند.... و هر جا هستند سالم و سرحال باشند..... 

برای حواسپرت جان آرزو کردیم  چهارتایی شاد و شاد و سلامت کنار هم خوشبخت باشند.... خدا را شکر....انشالا سال جدید هم پر باشه از شیرین کاری پسرا و شادی چهارتاییشون........

برای حسنابانو آرزوی  یک نی نی خوشگل  و تپل مپل و یک کار پر در آمد برای خودش و همسرش داشتیم....که اولی را خبر داریم اجابت شد....انشالا بقیه اش هم اجابت شده باشه و سال جدید سه تایی شاد و خوشبخت باشند......

برای عسل جانمان آرزوی شادی برای خودش، همسرش و مادر و خواهرش را داشتیم....خدا را شکر.... انشالا سال جدید پر از شادی و عروسی باشه براشون.......

مهتاب خانمی.....آرزو کردیم که چهارتایی شاد باشند و از دست همسایه های بالایی راحت شند....بازم همین دعا را می کنیم....مهتاب جونم شاد و خوشبخت باشی و انشالا سال جدید یک تحول خیلی خوب تو زندگیت ایجاد شه......

برای نیلوفر جان ارزو کردیم یه شهر نزدیک طرحش را بگذرونه....و در کنار همسرش خوشبخت باشه....طرحش نمی دونم چقدر نزدیکه ولی امیدوارم هر جا هستند هر دو شاد و خوشبخت باشند.....

بانو مغازه دار عزیز....دعا کرده بودیم  جیبت پر پول و دلت شاد باشه ...انشالا امسال دیگه نیمه گمشده ات را پیدا کنی دوستم.....

ارکیده سابق زندگی سه تاییتون سلامت و شاد باشه...این ورا رد شدی یه خبری بده.....

رسیدیم سراغ آرسی....دعا کردیم نی نی دار شه.....ولی آرسی جانمان دم به تله نداده هنوز....انشالا سال دیگه پر از موفقیت و شادی برای خودت و همسرت باشه.....بین موفقیت هات یه نی نی هم بیاد تو بغلت.....

دوست جون قدیم....خیلی وقته خبری ازت نیست....خونتون هم مثل خونه ما اینترنت نداره هنوز؟ ...انشالا سال جدید پر از شادی باشه برای هر سه تاتون و آخر سال بشید چهارتا....یه نی نی خوشگل به جمعتون اضافه شه........

پرندیک جانمان....ددعا کردیم این موقع خبر عروسیت را بشنویم....ولی نمی دانیم چرا این خواستگاران محترم را تند تند می پرونه....چه معنی داره....انشالا سال دیگه پر از شادی و عروسی و جیب پر پول برات باشه...برای خودت و خانواده ات.....

عروس خانم (من اگه مادر شوهر بشم...) دعا کردیم نی نی دار شی....فکر کنم یه خبرایی هست ولی هنوز درست حسابی اعتراف نکردی....سال دیگه انشالا بهترین سال زندگیت باشه و با همسرت و نی نی فسقلی خوشبخت باشی....

و اما فرزانه خانم خودمون...همچنان ستاره سهیل می باشد.... دعا کردیم عروس بشی....ولی فعلا که خوش خبری به ما ندادی....سال دیگه پر از شادی و خوشبختی و موفقیت برات باشه..

ساناز خانم .....نمی دونم چرا دو سالهنیستی....امیدوارم هرجا هستی سالم و سلامت و شاد باشی....

زن بابا جان...امیدوارم سالی پر از شادی و سلامتی برای خودت و همسرت باشه....و در کارها موفق باشی ... 

نگارین خانم..(اینم بک بانوی گمشده دیگه)..امیدوارم سال جدید با همسرت در کنار دو دخترت و خانوادت خوشبخت و شاد زندگی کنی....کمتر هم حرص بخوی.... 

ملیحه خانم...انشالا سال دیگه پر از موفقیت برای خودت و همسرت و شادی و خوشبختی در کنار همسر و دختر و خانواده ات باشه....دختر خوشگلت هم کلی شیرین زبونی کنه......

باتو مهتاب عزیز....امسال برات یک نی نی تپل مپل و خوشبختی در کنار همسر مهربانت آرزو می کنم...امیدوارم چله سوم به پایان نرسیده بیایی و خبر های خوب بدی....این وسط دکترا هم قبول شی..

مژگان خانم.....این هم گمشده دو ساله ما.....عروس شدی خوشگل خانم؟؟؟ انشالا هر جا هستی موفق و خوشبخت باشی....راستی پارسال دعا کردم دانشجوی دکترا بشی....خدا را شکر که الان یک دانشجوی پر بیکار هستی....

 دکتر گیس گلابتون جان....امیدوارم سال دیگر نیز مثل امسال بهترین سال زندگی شما باشد.....پر از شادی و خوشبختی برای شما و خانواده محترمتان

زی زی جان...برایت همچنان آرزوی خوشبختی و شادی می کنم....انشالا امسال عروس زیبای ما میشی.......... 

آرام عزیر.....سال جدید هم پر باشه از شادی و خوشبختی و سلامتی برای شما و خانواده محترمتون..... 

الهام عزیز....(اگه تنهایی بیا2) امیدوارم سال جدید برات پر از شادی و موفقیت در تحصیل و سلامتی خانواده ات باشه.....

دوست جون خودمون....دکتر مهر آفرین جان....امیدوارم سال جدید در کنار خانواده مهربونتون خوشحال و شاد باشید....

پرتو عزیز....امیدوارم سال جدید برای خودت و همسرت سال شادی باشه و سال دیگه شما هم یه نی نی بغلت داشته باشی.....  

حراف بانو جان...انشالا سال دیگه بیایی و زود دفاع کنی....از این استرس رها بشی دوستم....

خانم دکتر آینده..(دکترانوشت)..آرزو کردم در کنار همسرت سال نو را جشن بگیری....خدا را شکر...خوشبخت باشی عروس خانم....و آقای همسر جیبش پر پول باشه و برای شما هم موفقیت آرزو می کنم.....د

سارابانوی عزیز.....امیدوارم سال دیگه ب برای شما و دختر عزیزتون پر از شادی و سلامتی و موفقیت باشه و انشالا یک کار خوب مربوط به رشتتون پیدا شه..در تحصیل و کار موفق باشید....یک خونه خوب و یک زندگی شاد  برایتان آرزو می کنم.....

دکتر متولد آبان عزیز.....خبری ازت نیست دختر...انشالا هر جا هستی شاد و خوشبخت باشی....بیا بگو مامان شدی......

من عزیز....(روزگار من) پارسال قرار بود عروس شی....خوب نکنید این کارا....هی این خواستگارای بیچاره را رد می کنید که چی بشه؟؟؟ .....انشالا سال دیگه پر از شادی و موفقیت برات باشه...شما هم عروس شی ..... 

پیچک عزیزم...دعا کردم در کنار خانوداه به آرامش برسی و ازدواج کنی با پیچ جان....اولیش که داره میشه.....انشالا سال دیگه شما هم بیایی و خبر خوب عروسیت را بدی.....پیچ را هم ما تو لباس دومادی ببینیم.... :دی..... 

رهای عزیز....امیدوارم سال جدید برای شما و خانواده تان سال پر از شادی و موفقیت و سلامتی باشه.....

خانم دکتر پریای عزیز...انشالا سال دیگه برای شما هم پر از مقاله و موفقیت  و شادی و سلامتی باشه....

زهرا خانم....امیدوارم سال جدید پر از شادی و سلامتی باشه.....و بتونی خاطرات بد را فراموش کنی و خاطرات خوب را جایگزینش کنی.....

رزا عزیز...امیدوارم سال جدید پر از شادی و موفقیت و سلامتی برای شما و خانواده ات باشه.....

لیلا جان...امیدوارم سال جدید برای شما هم پر از مقاله و موفقیت و شادی و سلامتی در کنار خانواده باشه..........

خانم چاق عزیز....انشالا سال جدید برای شما، همسر و پسرانتون پر از شاید و موفقیت در کار و سلامتی باشه.....

ریمای عزیز....امیدوارم سال جدید پر باشه از سلامتی و شادی و موفقیت برای شما و خانواده عزیزتون....

خوب دوستان وبلاگی تموم شدند.....انشالا کسی را از قلم ننداخته باشم....که خودم هم یادم نیست ....

و اما دوستان روشنم فلور خانم، زری جان و نسیم جان....امیدوارم سال جدید پر از خوشبختی و شادی و موفقیت باشه براتون....

بهار عزیزم هم امیدوارم سال جدید پر از شادی برای خودت و خانواده ات باشه....بیا بگو عروس شدی ........ 

 راستی این همه دوست براتون لیست کردم....دیگه کسی نمی آد این ورا....غیر از چند دوست بامعرفت.....

امیدوارم همگی شاد باشید....

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:41  توسط سارا  | 

آخر سالی...

سلام به دوستان عزیزم....سال نو پیشاپیش مبارک...

بعد از اون غیبت کبرا...هی ما می ریم غیبت صغرا....چه کنیم....اینجوری میشه....هر روز خواستیم پست بگذاریم انواع و اقسام کارها در لول های مختلف به ما رجوع داده شد....و اینگونه شد که پست های ما یکی یکی نانوشته در پستوی ذهنمان بایگانی شد....

از این روزها بگوییم که روز شمار آخر سال است....و خدا نکند کار آدم به شرکت های دولتی بیافتند...که کلا کار تا یعد از عید تعطیل است....امسال خانه تکانی نداشتیم و خدایی خیلی خوش گذشت.. ..بعد از اثاث کشی قشنگ استراحت کردیم....یه سری مهمانی دادیم.... و یه سری مهمان ناخوانده داشتیم....

خدا را شکر روزهای خوبی را داریم می گذرانیم ....مدرکمان را مادرجانمان و پدرجانمان زحمت کشیدند و رفتند گرفتند....خدا را شکر این هم تمام شد....فکر کنم تنها عیدی است که بعد از 23 سال ما عین آدم و بدون کتاب و دفتر می رویم مسافرت.....

از سر کار بگوییم که همچنان کارمند تشریف داریم....با یک حقوق بخور و نمیر....حقوقی که کمک کرد تونستیم چک هایی که دادیم را پاس کنیم و قرض هامون را بدیم....خدا را شکر.....

انشالا سال جدید برای همه خوب باشه...پر از شادی....پر از خبرهای خوب....پر از چیزهای خوب....

امسال برای من سال خیلی خوبی بود...تونستم با نمره عالی دفاع کنم.... آخر سال هفت سینمون را می چینیم در خونه خودمون....خونه ای که مال خودمون هست و از بعد از عید ماتم اثاث کشی و اجاره نشینی را نداریم....و ما و خانواده هایمان سال خیلی خوبی داشتیم....خدایا ممنون....

این آرزوهایی بود که وسط های سال برای خودم نوشته بودم...و خدا را شکر معجزه شد و همه چی در یک زمان جور شد.... این روزها هم برای سال جدید آرزو می کنم...که انشالا تا آخر سال بهش برسم.....

برای همه دوستانی که اینجا را می خوانند و برای اونایی که دیگه سر به اینجا نمی زنند سالی پر از رسیدن به آرزوهای خوب را آرزو می کنم.....اگه رسیدم و تا آخر سال پست دیگه ای گذاشتم که دعاهای پارسال را مرور می کنم...اگر نرسیدم خودتون زحمتش را بکشید....و برای اونایی که نرسیدن به حاجت دلشون آخر سالی دعا کنیم....

سال نو پیشاپیش مبارک.....خوش بگذره به همه تعطیلات....

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:19  توسط سارا  | 

روزهای خوب.....

سلام به همه دوستان...

اون هفته ما تشریف برده بودیم شهرمان که کارهای اداری فارق شدنمان را بکنیم که نصفه ماند و بقیه اش افتاد گردن مادر خانمی و پدرجانمان....

چند روز تعطیلی هم که به دیدن و مهمونی و اینا گذشت....البته سعی کردیم از خیلی حرفهای اقوام همسر ناراحت نشویم....و بیشتر از این گوش می شنیدیم و از آن گوش در می کردیم.... 

خلاصه که طبق معمول جاری با آمدن ما به شهرمان با شوهرش زده بودند به تیپ هم....هی برادر شوهر می خواست ما را دخالت بده...که ما هم مقاومت کردیم.... 

دیگه بقیه اش چندان مهم نیست.....شاید بعدا نوشتیم.....در مورد رفتارهای زشت دیگران با بقیه....شاید ندونند که سر اون بدبخت چی می آرند.....یه چشمه کوچکش این که ما رفته بودیم دیدن یک عروسی که یک هفته از عروسیش گذشته بود...البته اینا فامیل نزدیک اون خانواده ای بودند که چند ماه پیش داغ سه تا جوون را دیده بودند....این وسط یه نفر زنده مونده بود که طفلی شوهرش را در دوران عقد از دست داده بود....تقریبا به زور پلاتین و عمل و اینا سر حال شده بود....اونوقت این بنده خدا هم بود....این خانواده عروس اصرار داشتند این طفلی بیاد جهاز اینا را ببینه....جهازی که به نظرم بیشتر فخر فروشی بود تا کاربردی....کلی دلم کباب شد برای اون طفلی .....به زور پاشد رفت.....

کلی خبر خوب شنیدم از مادر خانمی....از این که قراره یه اتفاق خوب عید بیافته....یه شادی....ان شالا که خیره....و مادر خانمی در تدارک است....حال من چی بپوشم؟؟؟؟ خخخخ.

جمعه بر گشتیم....دیروز هم که روز عش.ق بود...... ما هدیه گرفته بودیم رفتیم واسه همسری شکلات خریدیم....که همسری زود از سر کار اومد و نشد سورپرایزش کنیم....و ما را برد خرید....و شام بیرون....به عنوان هدیه ول.نتاین..... ما هم همان شکلات ها و هدیه را دادیم بهش.....و در کل خوب بود......

امروز هم که از صبح خبرهای خوب می شنویم....

مادر شدن چیچک جان و الی جانمان.....با پسرای خوشگل و سالم و سرحالشون....خدا را شکر.....

جهاز برون دکتر جانمان.....خدا را شکر.....

و یک قرار مصاحبه کاری که ما نمی دانیم کی فرستادیم رزومه مان را....فردا آن قرار کاری را داریم....برویم ببینیم چی پیش میاد....

خدایا شکرت....برای این آرامش....برای شادی....برای خبرهای خوب....برای سلامتی خودم و خانواده ام.....خدایا شکر.....

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:4  توسط سارا  | 

قر و قاطی...

سلام دوستان مهربان....

آقا ما خواستیم حالا که دیگه دانشجو نیستیم یه کم روند اینجا هم فرق کنه و تیتر بذاریم....اما این تیتر گذاشتن برای انشا های قرو قاطی ما کلی سخته ها.....

بگذریم

و اما از این چند روز....که همش داشتیم تعمیرات و نصب لوله و اینا انجام می دادیم.....دستشوییمون هم اومدند فنر زدند و مشکلش حل شد...بماند که چقدر ما را این آقای همسر و اینایی که می اومدند واسه لوله بازکنی، حرص دادند....

پرده ها و دزد گیر و ماشین لباسشویی و ظرفشویی وصل شد....یه کم کارهای اتاقی که انباریش کردیم مونده...هنوز بهم ریخته است و ما سپردیم به دست آقای همسر...که خودش سر و سامون بده....Smiley

از کار بگوییم که همه چی رو براهه....یک سری مشکلات داشتیم با رییس هایمان....که کلا ما هر گزارشی که تحویل می دادیم می زدند بر سرمان که خوب نیست....اما گزارشمان دست کارفرما که رسیده کلی تعریف کرده ازش...و این گونه شد که ما اعتماد به نفس از دست زفته مان را باز پس گرفتیم و رفتیم نامه کارفرما را به یکی از رییس هایمان نشان دادیم تا شاید به گوش بقیه هم برسه و بدانند ما چه کارمند نمونه خوبی هستیم....

هنوز اون خونه که مستاجر بودیم اجاره نرفته و این یعنی هنوز صاحبخانه پولمان را نداده....و ما منتظر یک مستاجریم...کسی خونه نمی خواد اجاره کنه غرب تهران؟؟؟آیا؟؟؟

اینم از انشای قر و قاطی ما....دعا کنید تا آخر همین هفته خانه اجاره برود که ما پولی که قرض کردیم را پس بدهیم و خیالمان راحت باشد....

 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:13  توسط سارا  | 

دیشب بوگندووو....

سلام دوستان خوبم...

آقا هر چی فکر کردم یه تیتر خوب بذارم واسه این پست هیچی به ذهنم نرسید ....همینه که هست...

کلا پست بوگندوییه توصیه می شود نخوانید.....

و اما از دیشب بگوییم.....

این بناها و کابینت ساز و اینا که اومدند خونه ما را بازسازی کردند معلوم نیست در این چاه دستشویی چه ریخته بودند که ما چند روز بود فهمیده بودیم گیره و به زور آب را رد می کند.....اما دیروز یک بوی بد زد از دستشویی بیرون....ما هم رفتیم یه عالمه آب ریختیم داخلش که ...دیگه نرفت که نرفت....با همسری هر کار کردیم این چاه باز نشد.....

و همچنان هم بسته است....یک عالمه لوله باز کن و اسید ریختیم توش....که بوی دستشویی کم بود بوی واکنش اسیده هم بهش اضافه شد .....و این شد که دیشب کلا بوگندو بود....

امروز قرار شد لوله بازکن بگیم بیاد...اما تو این مدت چقدر وسایل و خونه زندگیمان بوی گند بگیرد خدا داند....

آخرای شب بود که از بوی گند ما یک دور بیدار شدیم و سر زدیم به دستشویی که دیدیم یکی سری نگه دار شلنگ و اینا از فاضلاب زده بیرون....انگار چه گنجی پیدا کردیم..خوشحال شدیم علت گرفتگی پیدا شد....اما باز هم گیر است و معلوم نیست چقدر مصالح ساختمانی و کابینت از داخل آن بیرون بیاید....

دیشب با لحاف کشده بر روی بینی خوابیدیم....اما مگر این بوی گند گذاشت بخوابیم....

اینم از انشا ما در مورد شبی در خانه جدید....شب بو گندوووو....


 

بعدا یهویی نوشت: حراف بانو جان من پرسیدم از این استاد محترم...مثل این که مقاله من بیچاره که دو سه بار ریجکت شده را فرستاده واسه یک کتاب....یک سری کتاب هستند که مقاله ها را به صورت فصل به فصل چاپ می کنند....که بهش می گند بوک چپتر.....بستگی به کتابه و انتشاراتش رنک بندی شده....مقاله نازنین و خوب من که خیلی هم واسه عدد هاش زحمت کشیدم را این گونه حروم کردند....مثل این که رنکش احتمالا شبیه علمی پژوهش خودمون یا ISI با ایمپکت پایینه...اما هنوز من ایمپکتی براش پیدا نکردم....خیلی هم ناراحت شدم از این کاری که اینا سر خود انجام دادند و یه جورایی مقاله ام را حروم کردند .... 

+ نوشته شده در  هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:32  توسط سارا  | 

ما جابه جا شدیم....

سلام به همه دوستان عزیز...

شرمنده نرسیدم به موقع پست بذارم و این قدر طولانی شد......

و اما از اثاث کشی...

قرار بود دو هفته پیش اثاث ببریم که صاحبخونه سرمون قر اومد....رفتنمون منتفی شد....اما از آنجا که همه چیزهامون حتی نمک و ادویه مان را جمع کرده بودیم و یک هفته هیچی نداشتیم بخوریم.. آقای همسر طاقت نیاورد و پنج شنبه با کمک مادرجان و برادرجانمان اثاث کشی کردیم..... و تا جمعه همه اثاث ها را پهن کردیم....موند کارهای خرده کاری....مادرجان و برادرجان هم همون جمعه رفتند......خیلی زحمت کشیدند شرمنده شون شدیم....

هنوز صاحبخونه پول بهمون نداده و منتظره خونه اجاره بره....چند تا اومدند دیدند اما فعلا که خبری نداده به ما....

فکر کنید وسط اثاث کشی ما اومده بودند خونه را ببینند که با اون بل بشویی که بود مسلما نمی پسندیدند.....

یه خانمی اومده بود می پرسید صاحبخونه اهل نماز هست؟؟؟ والا من ندیده بودم وقتی داری یه خونه را اجاره می کنی کاری به نماز و روزه کسی داشته باشی.....شاید هم باید کار داشت.....وسط حرفاش گفت ما هم داریم می ریم کانادا....والا چی بگم....

هنوز خیلی خسته ام....آقای همسر امروز امتحان داشت...یعنی آخرین امتحانش بود که امیدوارم این دو تا درس را پاس شه و درسش تموم شه.....Smiley

خودم کارهای تزم مونده....یعنی کارهای تسویه حسابم..... یکی از داورام رفته مکه و تا بر نگرده فعلا کاری نمیشه کرد....هنوز جایی استخدام نشدم واسه هیات علمی....و هیچ امیدی هم ندارم....

یکی از مقاله هام تو بوک چپتر چاپ شده ولی نمی دونم تو جورنال هم چاپ شده یا استادم مقاله ام را حروم کرده رفته پی کارش....کسی می دونه از کجا باید بدونم؟؟؟ 

اینم فعلا از خبرا....

خونه جدیده فعلا اینترنت نداریم و این یعنی فقط سر کار میشه اینجا سر زد...از اون روش سکرتیا....

دوستان ممنون بابت لطفتون.....خوشحالم که شما هنوز هستید اینجا....خدایا شکر....

+ نوشته شده در  پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:35  توسط سارا  | 

اثاث کشی

سلام به دوستان عزیز.....

این پست با همون رمز قبلی همیشگی

احتمالا از این به بعد در روزهای آخر هفته پست می ذارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 7:40  توسط سارا  | 

سلام دوباره....

سلام به همه دوستان عزیزم....ممنون که نبودم انقدر لطف داشتید و جویای احوالم شدید....

من خوبم....یعنی عالیم....عالی عال عالی....

اسم وبلاگم عوض شده ها....دقت کردید؟؟؟؟

بماند که در این سه ماه پوستم کنده شد تا تونستم رضایت داورا را بگیرم...بماند که با استاد راهنمای بیخیالم دعوام شد....بماند که هر فیلمی تونستند دانشکده سر من و دفاعم در آوردند....

اما بالاخره دفاع کردم....دفاع که چه عرض کنم....نشان دادن خودی از طرف داورا....و دقیقا کارهایی که خودشون تو این سه ماه به پایان نامه اضافه کردند را حذف کردند....

اما این هم گذشت....خدا را شکر....بابت این آرامشم....

البته این موضوع هم هست.....من الان آدم خیلی خوشحالیم....خیلی شاد....اما بعد از 25 سال درس خوندن و استرس داشتن فعلا عادت کرده بدنم که استرس داشته باشم... ..هرچی هم فکر می کنم استرس چی ....می دونم چیزی برای استرس نیست....اما تپش قلبم قاعدتا دو روزه خوب نمیشه.....

و اما از زندگیمان....

دنبال خونه هستیم تا اثاث کشی کنیم....نه اثاثی جمع کردیم و نه خونه ای پیدا کردیم.....ولی من همچنان خوشحالم.....

صبح تا دیروقت هم سر کارم....همسری هم همینطور.....کارمون زیاده....یه کم تنش هم ایجاد کردند که دلیلش مدیریت نادرست مجموعه است..... تفاوت های نادرستی که بین کارمندای خانم و آقا می ذارند....رفتارهای بدشون.... اما باز هم من خوشحالم....دیگه خدا را شکر از چیزی خیلی ناراحت نمیشم.....و این نکته بدین معناست که استرس های درس باعث شده بود من بداخلاق باشم...نق بزنم....غر بزنم....

از وقتی با همسری ازدواج کردم دانشجو بودم...اونم خوشحاله..Smiley..سارا عوض شده و همش می خنده....

خدا را شکر....خدایا شکرت.....خدایا شکر.....

احتمالا زود به زود میام اینجا.....البته بعد از اثاث کشی و اینا....یاد گرفتم چجوری سر کار پست بذارم بدون این که تو هیستوری پیدا باشه....و این یعنی این که بعضی وقت ها به عنوان استراحت میام...سعی می کنم فعال باشم.....

میام و از برنامه های اینده ام می گم....خیلی نقشه دارم برای اینده پیش روم....کارهایی که تو این 24 سال می خواستم انجام بدم و تا می رفتم دورش می گفتند مگه درس نداری.....تو این مدت کلی رمان خوندم....و کلی دلم می خواد کار هنری کنم....به خودم برسم...به زندگیم برسم....تفریح کنیم....مسافرت بریم... و ... و ... و .... 

ممنون که نبودم بازم در کنار بودید....ممنون که برام دعا کردید.....ممنون که دوستای خوبی مثل شما دارم....

و خدایا شکرت.....بابت همه چیز....

 

+ نوشته شده در  نهم دی ۱۳۹۳ساعت 9:42  توسط سارا  | 

امروز ما 112 ... خیلی دیر نوشت

سلام به همه دوستان....شرمنده که نگرانتون کردم

ممنون از پیام هاتون

تو این چند وقت که نبودم کلی اتفاق افتاد...می اومدم بگم یه اتفاق دیگه روش می افتاد....

اتفاقات خاصه...برای همین می ذارم  با رمز قبلی....خواهشا رمز را پیدا کنید که بعید می دونم بتونم بیام رمز بدم....ممنون دوستهای عزیزم....برام دعا کنید که نیاز به دعا دارم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:0  توسط سارا  | 

امروز ما 111.....چی بگم...

سلام به همه دوستان گلم....خوبید؟؟؟

این هفته هم گذشت....خوب نبود خیلی ولی گذشت....پر از استرس بود و هنوز هم استرسه مونده....

اول هفته یه مقالهه را فرستادم برای یکی از مجلات...که خیلی شیک بعد از دو روز ریجکت شد....و ما اصلا به روی خودمان نیاوردیم و دوباره فرستادیم به یک مجله دیگر. .. اگر این اتفاق پارسال می افتاد می نشستیم به زار زدن...اما الان با یک نیش باز دوباره جای دیگر ارسال می کنیم.... ..اگر تا دو روزدیگر ریجکت نشود و برود برای داوری باید خدا را شکر کنیم....خدایا خودت کمک کن....

و اما از داوران پایان نامه.....دو تاشون جواب دادند که جواب ها بسیار شیک بود...یکی گفته بود بدون اصلاحات قابل دفاع است و یکی دیگه گقته بود باید تکمیل بشه و قابل دفاع نیست....سر این موضوع خیلی حرص خوردم....باید منتظر داور سوم باشیم...انقدر این دو سه روز استرس داشتم که نگو...یعنی اگه داور سوم هم بگه نه بدبختم رسما....خدایا خودت کمک کن این یکی اوکی کنه.....چند شب به خاطر این موضوع خواب آشفته می دیدم....یه شب هم که نصفه شبی به این نتیجه رسیدم که شاید داور دوم راست می گه....اصلا من تو این پروژه چکار کردم.....و خلاصه که کلی دپرس شدم....الان هم خیلی استرس دارم....امیدوارم هفته دیگه با خبر خوش بیام و پست بذارم....

یه جوابیه بالا بلند برای داوره نوشتم....که ببرم دانشگاه و بذارم روی تزم.....جالبه که بعضی از دوستام و استادم هم معتقد بودند داور دوم به خاطر خصومتی که ممکنه با استادت داشته باشه این جوری نوشته...یعنی چقدر من بدبختم......بعنی انقدر زیبا نوشته بود از کجا معلومه که دانشجو آزمایشات را خودش انجام داده....واقعا اگه آزمایشات را یکی دیگه انجام داده بود، من می اومدم دو فصل 70 صفحه ای برای فاز آزمایشگاهی می نوشتم....مردم شادندا.... 

از یه ظرف هم که هیچ خبری از هیچ دانشگاهی نشده و حالا فرضا که دفاع کردم...باید برم این شعل کارمندی را ادامه دهم؟؟؟؟ ...خوبیش اینه حداقل استرس هام تموم میشه....یعد این همه سال استرس یه نفس راحت می کشم....

توکل به خدا....

و اما خبرهای خوب....در صددیم که خونه ای که ولایت خریدیم را بفروشیم یه خونه فسقلی اینجا بخریم از این مستاجری و کلی پول اجاره دادن راحت شیم....انشالا....خدا کمک کنه و جور بشه....

هفته دیگه هم احتمالا برم ولایت سراغ دانشگاه و تکلیف تزم را روشن کنم....البته دلم کلی برای مادجان و پدر جانمان تنگیده...که برویم بلکه گشاد شود....

دوستان دعا کنید داور سومم جواب خوب و زود بدهد....خدایا ....

+ نوشته شده در  سی ام مرداد ۱۳۹۳ساعت 14:1  توسط سارا  | 

مطالب قدیمی‌تر