بالاخره دکتر شدم....

دیشب بوگندووو....

سلام دوستان خوبم...

آقا هر چی فکر کردم یه تیتر خوب بذارم واسه این پست هیچی به ذهنم نرسید ....همینه که هست...

کلا پست بوگندوییه توصیه می شود نخوانید.....

و اما از دیشب بگوییم.....

این بناها و کابینت ساز و اینا که اومدند خونه ما را بازسازی کردند معلوم نیست در این چاه دستشویی چه ریخته بودند که ما چند روز بود فهمیده بودیم گیره و به زور آب را رد می کند.....اما دیروز یک بوی بد زد از دستشویی بیرون....ما هم رفتیم یه عالمه آب ریختیم داخلش که ...دیگه نرفت که نرفت....با همسری هر کار کردیم این چاه باز نشد.....

و همچنان هم بسته است....یک عالمه لوله باز کن و اسید ریختیم توش....که بوی دستشویی کم بود بوی واکنش اسیده هم بهش اضافه شد .....و این شد که دیشب کلا بوگندو بود....

امروز قرار شد لوله بازکن بگیم بیاد...اما تو این مدت چقدر وسایل و خونه زندگیمان بوی گند بگیرد خدا داند....

آخرای شب بود که از بوی گند ما یک دور بیدار شدیم و سر زدیم به دستشویی که دیدیم یکی سری نگه دار شلنگ و اینا از فاضلاب زده بیرون....انگار چه گنجی پیدا کردیم..خوشحال شدیم علت گرفتگی پیدا شد....اما باز هم گیر است و معلوم نیست چقدر مصالح ساختمانی و کابینت از داخل آن بیرون بیاید....

دیشب با لحاف کشده بر روی بینی خوابیدیم....اما مگر این بوی گند گذاشت بخوابیم....

اینم از انشا ما در مورد شبی در خانه جدید....شب بو گندوووو....


 

بعدا یهویی نوشت: حراف بانو جان من پرسیدم از این استاد محترم...مثل این که مقاله من بیچاره که دو سه بار ریجکت شده را فرستاده واسه یک کتاب....یک سری کتاب هستند که مقاله ها را به صورت فصل به فصل چاپ می کنند....که بهش می گند بوک چپتر.....بستگی به کتابه و انتشاراتش رنک بندی شده....مقاله نازنین و خوب من که خیلی هم واسه عدد هاش زحمت کشیدم را این گونه حروم کردند....مثل این که رنکش احتمالا شبیه علمی پژوهش خودمون یا ISI با ایمپکت پایینه...اما هنوز من ایمپکتی براش پیدا نکردم....خیلی هم ناراحت شدم از این کاری که اینا سر خود انجام دادند و یه جورایی مقاله ام را حروم کردند .... 

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1393ساعت 10:32  توسط سارا  | 

ما جابه جا شدیم....

سلام به همه دوستان عزیز...

شرمنده نرسیدم به موقع پست بذارم و این قدر طولانی شد......

و اما از اثاث کشی...

قرار بود دو هفته پیش اثاث ببریم که صاحبخونه سرمون قر اومد....رفتنمون منتفی شد....اما از آنجا که همه چیزهامون حتی نمک و ادویه مان را جمع کرده بودیم و یک هفته هیچی نداشتیم بخوریم.. آقای همسر طاقت نیاورد و پنج شنبه با کمک مادرجان و برادرجانمان اثاث کشی کردیم..... و تا جمعه همه اثاث ها را پهن کردیم....موند کارهای خرده کاری....مادرجان و برادرجان هم همون جمعه رفتند......خیلی زحمت کشیدند شرمنده شون شدیم....

هنوز صاحبخونه پول بهمون نداده و منتظره خونه اجاره بره....چند تا اومدند دیدند اما فعلا که خبری نداده به ما....

فکر کنید وسط اثاث کشی ما اومده بودند خونه را ببینند که با اون بل بشویی که بود مسلما نمی پسندیدند.....

یه خانمی اومده بود می پرسید صاحبخونه اهل نماز هست؟؟؟ والا من ندیده بودم وقتی داری یه خونه را اجاره می کنی کاری به نماز و روزه کسی داشته باشی.....شاید هم باید کار داشت.....وسط حرفاش گفت ما هم داریم می ریم کانادا....والا چی بگم....

هنوز خیلی خسته ام....آقای همسر امروز امتحان داشت...یعنی آخرین امتحانش بود که امیدوارم این دو تا درس را پاس شه و درسش تموم شه.....Smiley

خودم کارهای تزم مونده....یعنی کارهای تسویه حسابم..... یکی از داورام رفته مکه و تا بر نگرده فعلا کاری نمیشه کرد....هنوز جایی استخدام نشدم واسه هیات علمی....و هیچ امیدی هم ندارم....

یکی از مقاله هام تو بوک چپتر چاپ شده ولی نمی دونم تو جورنال هم چاپ شده یا استادم مقاله ام را حروم کرده رفته پی کارش....کسی می دونه از کجا باید بدونم؟؟؟ 

اینم فعلا از خبرا....

خونه جدیده فعلا اینترنت نداریم و این یعنی فقط سر کار میشه اینجا سر زد...از اون روش سکرتیا....

دوستان ممنون بابت لطفتون.....خوشحالم که شما هنوز هستید اینجا....خدایا شکر....

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1393ساعت 11:35  توسط سارا  | 

اثاث کشی

سلام به دوستان عزیز.....

این پست با همون رمز قبلی همیشگی

احتمالا از این به بعد در روزهای آخر هفته پست می ذارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم دی 1393ساعت 7:40  توسط سارا  | 

سلام دوباره....

سلام به همه دوستان عزیزم....ممنون که نبودم انقدر لطف داشتید و جویای احوالم شدید....

من خوبم....یعنی عالیم....عالی عال عالی....

اسم وبلاگم عوض شده ها....دقت کردید؟؟؟؟

بماند که در این سه ماه پوستم کنده شد تا تونستم رضایت داورا را بگیرم...بماند که با استاد راهنمای بیخیالم دعوام شد....بماند که هر فیلمی تونستند دانشکده سر من و دفاعم در آوردند....

اما بالاخره دفاع کردم....دفاع که چه عرض کنم....نشان دادن خودی از طرف داورا....و دقیقا کارهایی که خودشون تو این سه ماه به پایان نامه اضافه کردند را حذف کردند....

اما این هم گذشت....خدا را شکر....بابت این آرامشم....

البته این موضوع هم هست.....من الان آدم خیلی خوشحالیم....خیلی شاد....اما بعد از 25 سال درس خوندن و استرس داشتن فعلا عادت کرده بدنم که استرس داشته باشم... ..هرچی هم فکر می کنم استرس چی ....می دونم چیزی برای استرس نیست....اما تپش قلبم قاعدتا دو روزه خوب نمیشه.....

و اما از زندگیمان....

دنبال خونه هستیم تا اثاث کشی کنیم....نه اثاثی جمع کردیم و نه خونه ای پیدا کردیم.....ولی من همچنان خوشحالم.....

صبح تا دیروقت هم سر کارم....همسری هم همینطور.....کارمون زیاده....یه کم تنش هم ایجاد کردند که دلیلش مدیریت نادرست مجموعه است..... تفاوت های نادرستی که بین کارمندای خانم و آقا می ذارند....رفتارهای بدشون.... اما باز هم من خوشحالم....دیگه خدا را شکر از چیزی خیلی ناراحت نمیشم.....و این نکته بدین معناست که استرس های درس باعث شده بود من بداخلاق باشم...نق بزنم....غر بزنم....

از وقتی با همسری ازدواج کردم دانشجو بودم...اونم خوشحاله..Smiley..سارا عوض شده و همش می خنده....

خدا را شکر....خدایا شکرت.....خدایا شکر.....

احتمالا زود به زود میام اینجا.....البته بعد از اثاث کشی و اینا....یاد گرفتم چجوری سر کار پست بذارم بدون این که تو هیستوری پیدا باشه....و این یعنی این که بعضی وقت ها به عنوان استراحت میام...سعی می کنم فعال باشم.....

میام و از برنامه های اینده ام می گم....خیلی نقشه دارم برای اینده پیش روم....کارهایی که تو این 24 سال می خواستم انجام بدم و تا می رفتم دورش می گفتند مگه درس نداری.....تو این مدت کلی رمان خوندم....و کلی دلم می خواد کار هنری کنم....به خودم برسم...به زندگیم برسم....تفریح کنیم....مسافرت بریم... و ... و ... و .... 

ممنون که نبودم بازم در کنار بودید....ممنون که برام دعا کردید.....ممنون که دوستای خوبی مثل شما دارم....

و خدایا شکرت.....بابت همه چیز....

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1393ساعت 9:42  توسط سارا  | 

امروز ما 112 ... خیلی دیر نوشت

سلام به همه دوستان....شرمنده که نگرانتون کردم

ممنون از پیام هاتون

تو این چند وقت که نبودم کلی اتفاق افتاد...می اومدم بگم یه اتفاق دیگه روش می افتاد....

اتفاقات خاصه...برای همین می ذارم  با رمز قبلی....خواهشا رمز را پیدا کنید که بعید می دونم بتونم بیام رمز بدم....ممنون دوستهای عزیزم....برام دعا کنید که نیاز به دعا دارم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم مهر 1393ساعت 19:0  توسط سارا  | 

امروز ما 111.....چی بگم...

سلام به همه دوستان گلم....خوبید؟؟؟

این هفته هم گذشت....خوب نبود خیلی ولی گذشت....پر از استرس بود و هنوز هم استرسه مونده....

اول هفته یه مقالهه را فرستادم برای یکی از مجلات...که خیلی شیک بعد از دو روز ریجکت شد....و ما اصلا به روی خودمان نیاوردیم و دوباره فرستادیم به یک مجله دیگر. .. اگر این اتفاق پارسال می افتاد می نشستیم به زار زدن...اما الان با یک نیش باز دوباره جای دیگر ارسال می کنیم.... ..اگر تا دو روزدیگر ریجکت نشود و برود برای داوری باید خدا را شکر کنیم....خدایا خودت کمک کن....

و اما از داوران پایان نامه.....دو تاشون جواب دادند که جواب ها بسیار شیک بود...یکی گفته بود بدون اصلاحات قابل دفاع است و یکی دیگه گقته بود باید تکمیل بشه و قابل دفاع نیست....سر این موضوع خیلی حرص خوردم....باید منتظر داور سوم باشیم...انقدر این دو سه روز استرس داشتم که نگو...یعنی اگه داور سوم هم بگه نه بدبختم رسما....خدایا خودت کمک کن این یکی اوکی کنه.....چند شب به خاطر این موضوع خواب آشفته می دیدم....یه شب هم که نصفه شبی به این نتیجه رسیدم که شاید داور دوم راست می گه....اصلا من تو این پروژه چکار کردم.....و خلاصه که کلی دپرس شدم....الان هم خیلی استرس دارم....امیدوارم هفته دیگه با خبر خوش بیام و پست بذارم....

یه جوابیه بالا بلند برای داوره نوشتم....که ببرم دانشگاه و بذارم روی تزم.....جالبه که بعضی از دوستام و استادم هم معتقد بودند داور دوم به خاطر خصومتی که ممکنه با استادت داشته باشه این جوری نوشته...یعنی چقدر من بدبختم......بعنی انقدر زیبا نوشته بود از کجا معلومه که دانشجو آزمایشات را خودش انجام داده....واقعا اگه آزمایشات را یکی دیگه انجام داده بود، من می اومدم دو فصل 70 صفحه ای برای فاز آزمایشگاهی می نوشتم....مردم شادندا.... 

از یه ظرف هم که هیچ خبری از هیچ دانشگاهی نشده و حالا فرضا که دفاع کردم...باید برم این شعل کارمندی را ادامه دهم؟؟؟؟ ...خوبیش اینه حداقل استرس هام تموم میشه....یعد این همه سال استرس یه نفس راحت می کشم....

توکل به خدا....

و اما خبرهای خوب....در صددیم که خونه ای که ولایت خریدیم را بفروشیم یه خونه فسقلی اینجا بخریم از این مستاجری و کلی پول اجاره دادن راحت شیم....انشالا....خدا کمک کنه و جور بشه....

هفته دیگه هم احتمالا برم ولایت سراغ دانشگاه و تکلیف تزم را روشن کنم....البته دلم کلی برای مادجان و پدر جانمان تنگیده...که برویم بلکه گشاد شود....

دوستان دعا کنید داور سومم جواب خوب و زود بدهد....خدایا ....

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1393ساعت 14:1  توسط سارا  | 

امروز ما 110.....همه چی آرومه

سلام به همه دوستان گلم....ببخشید که دیر به دیر میام...

از این روزها بگویم...که همه چی عادی است...

هنوز از دو تا مقاله ای که فرستادم خبری نشده....یکی از مقاله ها که هفته پیش فرستادم ریجکت شد....جدیدا ریجکت میشه خیلی ناراحت نمی شم....چرا؟..لابد عادت کردم....فقط بعد از هر ریجکت یه بار سنگین رو دوشم می افته اونم از یک ارتفاع زیاد....وقتی هم مقاله ای سابمیت میشه یه سبکی موقت دارم....

دیروز نشستم یه کم اصلاحات روش انجام دادم که بفرستم یه جای دیگه....

فعلا که سر کار می رم و آخر هفته ها هم هرچی کار عقب مونده هست بهم چشمک می زنه...هفته پیش عروسی همکلاسی دانشگاهم بود...البته همسری هم باهام اومد....از اونجایی که هیچکی را نمی شناختیم سریع اومدی خونه....در کل بد نبود....

این هفته هم که هم اصلاح مقاله مونده بود و هم یه عالمه ظرف و لباس....ظرف ها را تا جایی که می شد چپوندم تو ماشین و بقیه اش هم خودم شستم....اون ظرف هایی که شستم بیشتر بود.....خخخخخ.....سه سری هم لباس شویی روشن کردم....

و اما از امروز....که دنبال یک جورنال جدید گشتم برای ارسال مقاله....یه کم فلش هام را خونه تکونی کردم و نرم افزارهای لازم را ریختم توش که ببرم سر کار....و اومدم اینجا پست بذارم....تا فراموش نشدم....

و اما از حال و هوای این هفته....این هفته رفتم دکتر....که خیلی سودمند بود...دست دکترجان درد نکنه....فرداش هم رفتم دندونپزشکی که خیلی سودمند نیود....فقط 100 تومن ناقابل دادم برای عکس....اما دکتره خیلی شیک گفت تموم دندون هات چه پر کرده و چه پر نکرده همگی باید عصب کشی بشه و بعدم روکش....ما هم تو دلمون گفتیم مگه سر گنج نشستیم .....و یا مغز خر خوردیم که دندون پرشده ای که سالمه را صرفا برای این که پر شدنش اونم 15 سال پیش درست نیوده و از مواد جدید استفاده نشده خالی کنیم که بعد مجبور بشیم عصب کشی کنیم بعد روکش کنیم که بعد سه چهار سال بشکنه و مجبور بشیم ایمپلنت کنیم...اونم حالا که شدیدا پولداریم...والا.....خلاصه که ما گفتیم می ریم فکرامون را می کنیم و بر می گردیم و دقیقا پا گذاشتیم به فرار....

داورهای محترم بعد از سه ماه هنوز پروژه ما را نخوندند....یعنی فعلا نمیشه دفاعید....

یکی از همکارانمان که تقریبا در یک رنجیم با هم....دفاع کرده از یک دانشگاه دیگه....الان هم فرصت های خوبی در دانشگاه ها براش جور شده و ما کمی دپرسیم...که به خاطر تنبلی یه عده باید دفاعمان اینجوری الکی عقب بیافتد و بعد فرصت های شغلی را شیک از دست بدهیم....

باز هم خدایا شکرت....اطمینان دارم که بهترین ها در انتظارمه....خدایا ممنون بابت یک عمر پشتیبانیت....و این که حواست به من هست....واقعا این روزها احساس عجز می کردم...که یادم اومد خدایی دارم که هر کی بخواد می تونه بکنه...پس باید بخواد و اینم در صورتیه که اون چیزی که می خواد به صلاحمه....پس توکل می کنم و صبر..... التماس دعا دوستان....

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1393ساعت 18:6  توسط سارا  | 

امروز ما 109.....دیر نوشت

سلام به همه دوستان....واقعن واقعن شرمنده ام.....

هم از لطف و محبت هاتون در پست قبل که ما را کلی ذوق مرگ کردید....و هم از دیر کرد خودم....

و اما ار این همه روز.....

گفتم تو طول هفته دلم نمی خواد از سر کار وصل شم اینجا و فقط با موبایل میام که در حد جواب دادن کامنت ها یا نوشتن کامنت برای دوستان میشه فعالیت داشت....عصر ها هم که میام اگه روزه باشم کلا تا اذان یا خوابم یا در کما....روزهایی که روزه هم نیودم انقدر از گرما هلاک بودم که فقط پای تلویزیون دراز می کشیدم....برای همینه که پست هام دیر به دیر میشه...شرمنده....

این هفته هم که کولرهای سر کارمان خراب بود و ما دقیقا پخته شدیم....الان دیگه ما یک جوان خام نیستیم....یک جوان پخته هستیم....

هفته پیش هم یه مسافرت کوتاه با خانواده مهربونم و خانواده همسری رفتیم....که وجود مادرجان و پدرجان و برادر جانمان آنقدر خوشحالمان کرد که نگو......عروس بد هم خودت هستی....بعله....

هفته پیش با دیر کرد 15 روز حقوق خردادمان را دادند و ما کلی ذوق مرگ شدیم به خاطر یه چندغاز.....دست هم بهش نزدیم فعلا که جمع شود و قرض مان را به مادرجانمان بدهیم......

یه کتابی هم بود که مربوط به رشته مان بود داوری نمودیم و یه دو سه روزی وقتمان را گرفت که دیروز پول آن را هم ریختند به حسابمان....که چون کاری بود که رویش حساب نمی کردیم حتی روی پولش...با این که کم است ولی بسیار شیرین بود.....پول پرست هم خودتی....بعله....

تولد اما حسن هم شله زرد داشتیم....که خدا کمک کرد و تنهایی پزیدیم..البته با کلی غر همسری که بزار برویم ولایت که ما هم گفتیم برای این روز نذر کردیم نه برای ولایت...و بردیم پخش کردیم....البته یه کم خودمان احساس می کردیم که زیاد شیرین شده اما آن هایی که خوردند فقط از گلابش ایراد گرفتند که زیاد بوده....بماند که ظرف هایی که گرفته بودیم بعد از کلی تزیینات تهش در می رفت و کلی شله زرد برای خودمان ماند....اما بقیه را دو پوسته کردیم و پخش کردیم....

خبر دیگه این که خبری از مقالات نیست.....دو مقاله ای هم که روی دستمان هست هنوز هست.....پاور پوینتمان را داریم اصلاح می کنیم ولی با آن خستگی که می آییم فقط توانستیم خودمان را موظف کنیم روزی 10 اسلاید را درست کنیم....انشالا تمام شود.....

داورهای پایان نامه مان هم تعیین شد اما هنوز به ما نگفتند که برویم و تاریخ دفاع از شان بگیزیم...منتظر اوکی استادها هستند....

راستی سالگرد ازدواجمان هم گفتیم. جشنی برای همسر گرفتیم ولی همسر هنوز که هنوز است به روی خودش نیاورده که به ما کادو بدهد.....یه همچین همسری داریم که روزی یک بار بهش یاد آوری می کنیم و باز هم به روی خودش نمی آورد....

و اما شب های قدر....دو شبش را که از خستگی از دست دادیم....اما شب سوم را دعا خواندیم و برای همه شما دوستان, مردم فلسط.ین و عرا.ق دعا نمودیم.....خدا کمکشان کند که وقتی می بینیم چگونه ملت کشته می شوند رویمان نمی شود دعا کنیم برای جاپ مقاله هایمان.....خدا رحم کند.....

امشب هم دختر عمه جان را می خواهیم پاگشا کنیم...اما همسری شرط کرده که خیلی غذا درست نکنیم که باز هم بیایند.....ما هم چند تا از غذاهای منومان را حذف کردیم....خدا واسه آدم تنبل می رسونه....

امروز هم همسری را به زور فرستادیم سر کار...آخر وقتی خیلی کار داریم و ببینیم همسری نشسته و دارد به موبایلش ور می رود کلی کفرمان در می آید که چرا کمک نمی کند....اینجوری خودمان کارهایمان را می کنیم بدون حرص. ....

دیشب مادرشوهر تماس گرفتند و از ما بابت مسافرتشان تشکر کردند...بعد هم فرموند هفته دیگر که تعطیل است بیایید برویم یک وری؟؟؟؟؟؟ می خواستیم بگوییم مگر هفته پیش یک وری نبودیم....خوب ما که می آییم ولایت خودمان یک وری هستیم دیگر نیاز نیست بخواهیم برنامه ریزی کنیم برای یک ور.....اما عروس خوبی بودیم و با یک چشم تلفن را قطع کردیم.....خود شیرین هم خودتی .. .بعله.....

 


روزهای آخر ماه مباکه....دعا می کنم برای صبر خانواده های فلسط.ینی....برای نرم کردن دل اسرای.یلی ها....برای نابود کردن سنگدلان اسرای.یلی و دا.عش.....برای پیروزی مسلمانان و شیعیان.....

برای دوستان....برای سلامتی و موفقیت ساراخانم و دختر گلش.....برای بیشتر شدن عشق خانم دکتر خودمان (دکترانوشت) و برای حل مشکلشون......برای صبور شدن مهر آفرین جان و حفظ خوشبختیش.....برای صبور بودن زی زی جان و خوشبخت شدنش......برای خوشبختی و آرامش زهراجان و دخترش.....و....

برای همه دوستان....برای سلامتی و موفقیت و خوشبختیشان.....برای همه.....

خدایا ممنون بابت این ماه....بابت آرامش که داریم و سلامتیمان.....


یه سوال ادامه مطلبه...سوال کاملا شخصیه....سیا.س.ی.ش نکنید لطفا....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم مرداد 1393ساعت 14:30  توسط سارا  | 

امروز ما 108......جواب سوال...

سلام به دوستان گلم....

نماز روزه هاتون قبول...

از این روزها بگوییم که می رویم سر کار و بر می گردیم....کولرهای محل کارمان هم خراب شده بود....یک هفته ای ما پختیم ....روز اول ماه مبارک ما روزه گرفتیم....تو همین حین که کولر هم تعطیل بود و ما از 7 تا 5  هم سر کار بودیم و بعد از آن هم رفتیم برای لیزر که از شانس شیک ما برق آنجا هم رفته بود....و تقریبا جنازه مان رسید خانه....و از تشنگی داشتیم کور می شدیم....از تشنگی اشکمان در امده بود.....که خوابیدیم تا 7 ....و با یک سر درد بدی بیدار شدیم....که همینجور داشتیم مرگ را جلوی چشممان می دیدیم....و این شد که ما بعد از اذان فقط آب خوردیم.....و از سر درد و دل درد داشتیم رحلت می کردیم که به این نتیجه رسیدیم که روزه های این روزها برایمان طاقت فرساست....و هنوز از یکشنبه حالت تهوع مان در ما باقی مانده و این شد که این چند روز را فقط روزه غذا گرفتیم....و در طول روز فقط آب می خوردیم....و البته انشالا کفاره و قضایش را می دهیم.....

روز بعدش که روزه نبودیم و کلی عذاب وجدان داشتیم آیه ای از قران را در تلویزیون شنیدیم که می فرمود...روزه بگیرید به جز کسانی که بیمارند و مسافرند و برایشان طاقت فرساست.... و ما فهمیدیم که واقعا جزو گروه سوم هستیم....این شد که کمی عذاب وجدانمان کم شد....شاید کولر شرکت که درست شود بتوانیم روزه بگیریم....

از پایان نامه بگویم که برای دانشکده ارسال کردیم و قرار شد که داوران تعیین بشوند و بفرستند بخوانند.....تا بعد ماه رمضان برویم برای تعیین روز دفاع.....آخر هفته ها هم می نشینیم پای پاورپوینت ساختن.....

استادان محترم هم فعلا غیب هستند...نه جواب ایمیل می دهند برای مقالاتمان و نه ما می رسیم به مقالاتمان سر بزنیم و اصلاح کنیم....این است که فعلا درس و مشق تعطیل است....

امروز هم کلی لباس و ظرف شستیم....پرده هایمان را هم شستیم...مانده خشک بشود اتو کنیم و آویزان نماییم تا همسری نیامده....آخر سر این موضوع ها غر می زند که خودش تمیز است چرا پرده ها را باز کردی....

اینترنتمان ترکیده...اما با همان اینترنت ترکیده جواب کامنت ها را دادم....

حالا ادامه مطلب جواب سوال قبل است اما رمز فقط به کسانی داده می شود که آمدند و نظر گذاشتند....بعله.....رمز می خواهید اول برید پست قبل جواب سوال را بدهید.....رمز ارسال شد....


 

فقط فلور جان آدرس ایمیلت را برام بذار.....خانم دکتر متولد آبان عزیز....همه را که رمز دار کردی من چجوری واست رمز بفرستم آخه؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1393ساعت 15:1  توسط سارا  | 

امروز ما 107 ....بازم یه سوال...

سلام به همه دوستان گل...شرمنده....من محل کارم اینترنت وایرلس دارم و با گوشی می تونم سر بهتون بزنم و پیام هاتون را بخونم....اما نمی تونم پست بذارم.....ببخشید که دیر شد....

و اما از این روز های ما....در طول هفته که می رویم سر کار...و وقتی می رسیم خانه با ان که محل کارمان نسبت به بزرگی تهران نزدیک است اما بازم چنازه مان به خانه می رسد....که در طول هفته اصلا نمی آییم پای کامپیوتر....

و اما هفته پیش....استادمان گفته بود بیا چهارشنبه دانشگاه امضا بگیر....دیگه ما که مرخصی گرفتیم همسری هم گرفت وبا هم راه افتادیم رفتیم ولایت....دو سه روز خوبی بود...دانشگاه رفتم و کارهایم را کردم...خرید کردیم....÷یک نیک چند ساعته از صبح تا شب همراه با مادرجان و برادرجانمان و خانواده همسر رفتیم....و با ضور مادرجان کلی لذت بردیم....جمعه هم یکی از اقوام دور مادرجانمان فوت کرده بود مادرجان با ما اومدند تهران....و تا دوشنبه به زور نگهشان داشتیم.....و دوشنبه هم با قطار برگشتند.....

همان بکشنبه که مادرجانمان تشریف داشتند صاحبخانه آمد و قولنامه نوشت.....تا سال دیگه خیالمان راحت است....اگه بشود همسری را راضی کنیم یه تغییر دکوراسیونی به اتاق ها بدهیم....برای تنوع...

و اما از پروژه بگوییم که....فرستادیم برای جلسه....جلسه تشکیل شد و داور تعیین شد....حالا باید برای داوران فرستاده شود تا اگر اجازه دفاع دادند برویم دفاع....

ماه رمضانه هفته دیگه.....امیدوارم بتوانم مثل پارسال روزه هایم را بگیرم...البته پارسال در خانه همش خواب بودیم...امسال که روزی 8 ساعت کار می کنیم...از نوع فکریش...واقعا خدا باید معجزه ای بنماید تا بتوانیم بگیریم روزه هایمان را.....

اگه می شد فقط روزه غذا می گرفتیم خوب بود...حداقل از تشنگی کور نمی شدیم تا 9 شب.....

پیام های پست قبل تایید نشده اند....در ادامه مطلب پیام هایتان و یک سوال دیگر....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم تیر 1393ساعت 10:30  توسط سارا  | 

مطالب قدیمی‌تر