روزمرگی یک دانشجوی دکتری

امروز ما 108......جواب سوال...

سلام به دوستان گلم....

نماز روزه هاتون قبول...

از این روزها بگوییم که می رویم سر کار و بر می گردیم....کولرهای محل کارمان هم خراب شده بود....یک هفته ای ما پختیم ....روز اول ماه مبارک ما روزه گرفتیم....تو همین حین که کولر هم تعطیل بود و ما از 7 تا 5  هم سر کار بودیم و بعد از آن هم رفتیم برای لیزر که از شانس شیک ما برق آنجا هم رفته بود....و تقریبا جنازه مان رسید خانه....و از تشنگی داشتیم کور می شدیم....از تشنگی اشکمان در امده بود.....که خوابیدیم تا 7 ....و با یک سر درد بدی بیدار شدیم....که همینجور داشتیم مرگ را جلوی چشممان می دیدیم....و این شد که ما بعد از اذان فقط آب خوردیم.....و از سر درد و دل درد داشتیم رحلت می کردیم که به این نتیجه رسیدیم که روزه های این روزها برایمان طاقت فرساست....و هنوز از یکشنبه حالت تهوع مان در ما باقی مانده و این شد که این چند روز را فقط روزه غذا گرفتیم....و در طول روز فقط آب می خوردیم....و البته انشالا کفاره و قضایش را می دهیم.....

روز بعدش که روزه نبودیم و کلی عذاب وجدان داشتیم آیه ای از قران را در تلویزیون شنیدیم که می فرمود...روزه بگیرید به جز کسانی که بیمارند و مسافرند و برایشان طاقت فرساست.... و ما فهمیدیم که واقعا جزو گروه سوم هستیم....این شد که کمی عذاب وجدانمان کم شد....شاید کولر شرکت که درست شود بتوانیم روزه بگیریم....

از پایان نامه بگویم که برای دانشکده ارسال کردیم و قرار شد که داوران تعیین بشوند و بفرستند بخوانند.....تا بعد ماه رمضان برویم برای تعیین روز دفاع.....آخر هفته ها هم می نشینیم پای پاورپوینت ساختن.....

استادان محترم هم فعلا غیب هستند...نه جواب ایمیل می دهند برای مقالاتمان و نه ما می رسیم به مقالاتمان سر بزنیم و اصلاح کنیم....این است که فعلا درس و مشق تعطیل است....

امروز هم کلی لباس و ظرف شستیم....پرده هایمان را هم شستیم...مانده خشک بشود اتو کنیم و آویزان نماییم تا همسری نیامده....آخر سر این موضوع ها غر می زند که خودش تمیز است چرا پرده ها را باز کردی....

اینترنتمان ترکیده...اما با همان اینترنت ترکیده جواب کامنت ها را دادم....

حالا ادامه مطلب جواب سوال قبل است اما رمز فقط به کسانی داده می شود که آمدند و نظر گذاشتند....بعله.....رمز می خواهید اول برید پست قبل جواب سوال را بدهید.....رمز ارسال شد....


 

فقط فلور جان آدرس ایمیلت را برام بذار.....خانم دکتر متولد آبان عزیز....همه را که رمز دار کردی من چجوری واست رمز بفرستم آخه؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1393ساعت 15:1  توسط سارا  | 

امروز ما 107 ....بازم یه سوال...

سلام به همه دوستان گل...شرمنده....من محل کارم اینترنت وایرلس دارم و با گوشی می تونم سر بهتون بزنم و پیام هاتون را بخونم....اما نمی تونم پست بذارم.....ببخشید که دیر شد....

و اما از این روز های ما....در طول هفته که می رویم سر کار...و وقتی می رسیم خانه با ان که محل کارمان نسبت به بزرگی تهران نزدیک است اما بازم چنازه مان به خانه می رسد....که در طول هفته اصلا نمی آییم پای کامپیوتر....

و اما هفته پیش....استادمان گفته بود بیا چهارشنبه دانشگاه امضا بگیر....دیگه ما که مرخصی گرفتیم همسری هم گرفت وبا هم راه افتادیم رفتیم ولایت....دو سه روز خوبی بود...دانشگاه رفتم و کارهایم را کردم...خرید کردیم....÷یک نیک چند ساعته از صبح تا شب همراه با مادرجان و برادرجانمان و خانواده همسر رفتیم....و با ضور مادرجان کلی لذت بردیم....جمعه هم یکی از اقوام دور مادرجانمان فوت کرده بود مادرجان با ما اومدند تهران....و تا دوشنبه به زور نگهشان داشتیم.....و دوشنبه هم با قطار برگشتند.....

همان بکشنبه که مادرجانمان تشریف داشتند صاحبخانه آمد و قولنامه نوشت.....تا سال دیگه خیالمان راحت است....اگه بشود همسری را راضی کنیم یه تغییر دکوراسیونی به اتاق ها بدهیم....برای تنوع...

و اما از پروژه بگوییم که....فرستادیم برای جلسه....جلسه تشکیل شد و داور تعیین شد....حالا باید برای داوران فرستاده شود تا اگر اجازه دفاع دادند برویم دفاع....

ماه رمضانه هفته دیگه.....امیدوارم بتوانم مثل پارسال روزه هایم را بگیرم...البته پارسال در خانه همش خواب بودیم...امسال که روزی 8 ساعت کار می کنیم...از نوع فکریش...واقعا خدا باید معجزه ای بنماید تا بتوانیم بگیریم روزه هایمان را.....

اگه می شد فقط روزه غذا می گرفتیم خوب بود...حداقل از تشنگی کور نمی شدیم تا 9 شب.....

پیام های پست قبل تایید نشده اند....در ادامه مطلب پیام هایتان و یک سوال دیگر....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم تیر 1393ساعت 10:30  توسط سارا  | 

عید.....و یک نظر سنجی....

سلام به همه دوستان....

عیدتون مبارک.....

من عاشق این عیدم....تا چند سالی هم مامان خانم خواب دیده بود و هر سال سفره و مولودی داشتیم خونه مامان اینا....حتی اون روزی که شب قبلش من و همسری عقد نمودیم....یعنی داشتیم از خستگی مهمونی می مردیم اما باز هم جشنمون را برگزار کردیم....

یه دو سه سالی شده که دیگه به دلایلی که پیش میاد بر گزار نشد....امسال هم که جمعه بود و من نمی تونستم برم مادرخانمی جشنش را جور دیگه ای برگزار کرد........

خلاصه که کلا این عید برام خیلی با عید های دیگه فرق می کنه...برای همین روز محرم شدنمون را انداختیم شب عید پنج سال پیش....

دوستان عیدتان مبارک....

و یک سوالی دارم ادامه مطلب با همون رمز....تشریف بیارید جواب بدید خوشحال میشم.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1393ساعت 16:25  توسط سارا  | 

امروز ما 106.... یک خبر...

سلام به همه دوستان....شرمنده نرسیدم این چند روز بیام و شما را نگران کردم....

اول این که این چند روز تعطیلی را مهمان های عزیزی داشتم...که کلی بهم خوش گذشت...از لحظه لحظه بودن در کنارشون.....وقتی می خواستم از خونه برم بیرون انگار دارم در حق خودم جنایت می کنم که مهمون هام را تنها می ذارم....

مامان جان و پدر عزیز و برادر جانمان مهمانمان بودند.....که این روز ها برام ÷ر از یاد ها و خاطرات خیلی خوب شد....یکشنبه هم عروسی دعوت بودیم...اونجا هم خوش گذشت...البته بیشتر لذتی که بردم در کنار مادرجان بودن بود تا عروسی....

خلاصه که اینم از دلیل نیومدنم این چند روز که اصلا دلم نمی خواست پای اینترنت بیام ....

اما از اون خبری که گفتم....بیایید ادامه مطلب لطفا....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1393ساعت 21:50  توسط سارا  | 

امروز ما 105....ضمیر نا خودآگاه....

سلام به همه دوستان....ممنون از تبریکاتتان.....

ولی دقت کردید هر وقت من پست می ذارم تا یه هفته باید صبر کنم تا دوستان بیان و بخونند؟؟؟؟

از این روز ها بگم که فعلا همه چی آرومه.....

می خواستم بمونم پیش مادرجانمان اینا که از یه شرکتی زنگ زدند بیا مصاحبه....دیگه شنبه خودمون را رسوندیم و رفتیم مصاحبه....یه شرکت نیمه دولتی....یه آگهی تو روزنامه و چند جای دولتی داده بود....اونوقت روزی با 8 نفر مصاحبه می کرد که همگی هم رشته و هم مقطع من بودند..http://mahsae-ali.blogfa.com...خدایا خودت کمک کن.....

روز بعد هم که تشریفمون را بردیم لیزر و شرکتی که پروژه انجام می دادم....استاد گرام که نبودند.....ما هم رفتیم پیش مشاور دوممان که بنده خدا نه ما را دیده بود و نه  اصلا خبر نداشت ما هی مقاله به اسمش داده بودیم...کلی خوشحال شد....رزومه هم بهش دادیم که اگه کاری بود خبرمان کند.....

امروز مادرخانمی صبح بیدارمان نکرد...دیر بیدار شدیم...یه کم در حال رخوت و سستی بودیم که آمدیم چای دم کنیم...در ذهن ناخود آگاهمان داشتیم به این فکر می کردیم کتری و قوری به چه کاری می آید وقتی چایشاز است و خوب شد قوریه را جمع کردیم .. .چایی را ریختیم در قوری داشتیم فکر می کردیم حالا که چایمان دارد تمام می شود و مارک چایی را که می خواهیم فقط هایپر استار دارد (چایی ایرانی خوش طعمی است که مغازه های دورو بر ندارند...تنها چایی است که هر کی خورده تعریف کرده و به معده ما سازگار اومده) و ما حال نداریم برویم ....تا چند وقت این چایی می تواند اموراتمان را بگذرد تا یک روز تعطیل گیر بیاوریم و با همسری برویم چایی بخریم....سه قاشق ریختیم که تا شب بخوریم.....که آب جوش را ریختیم در قوری و یهو تهش در رفت و اینگونه شد که آب جوش تقریبا کل زندگانیمان را پر کرد......چایی ها نابود شد و قوریمان ترکید......

تو روح هرچی ضمیر ناخوداگاهه که داریم.....

و اینگونه کله صبحی کلی فکر کردیم که قوریه را دقیقا کجا و در کدوم جعبه جمع کردیم ...از آنجایی که ما عشق قوری بودیم کلی قوری در دکوریمان است که عمرا درونش چایی دم کنیم.....فعلا در یک لیوان بزرگ دم کردیم و باید صبر کنیم همسری بیاید برویم Smileyتای قوری چایسازمان را بخریم تا ستمان ناقص نشود.....

راستی فردا عیدتون مبارک....چهار سال پیش شب مبعث ما عروسی داشتیم.....آخی چه روز خوب و دوست داشتنی بود....امسال همش یادم بود اون روزا....جالبه چند سال دیگه مبعث می افته مثلا زمستون.....اونوقت ما عروسیمون مبعث بود و تابستان... 

صاحیخونه هنوز خبریش نشده....یعنی فعلا ما پا در هوا تشریف داریم و سعی می کنیم به این موضوع فکر هم نکنیم که دوباره ضمیر ناخودآگاه کار دستمان دهد....

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1393ساعت 11:50  توسط سارا  | 

من در آستانه 30 سالگی...

سلام به همه دوستان.....

امروز  دهه سوم زندگیم هم تموم شد.....همیشه از اول زندگیم فکر می کردم اینا که سی سالشونه خیلی پیرند..همیشه می ترسیدیم که سی ساله شویم.......اما الان منم و شروع سی سالگی....شروع دهه چهارم.....که می تونه شروع خیلی اتفاق های خوب باشه .....فارغ التحصیلی....پایان هر چی درس خوندنه.......سر کار رفتن و کلی اتفاقای خوب...

مادرجانمان هم سن الان ما بود ما را که فرزند دوم هم بودیم بدنیا آورده بود.....و ما کلی از فکرش شرمنده می شویم.....که پیر شدیم و کسی بهمان نگفت مادربزرگ.....

الان در کنار مادرجان و برادرجانمان هستیم....

آقای همسر دیروز طی یک روز خیلی شلوغ پلوغی که داشتیم ما را گذاشت ور دل مادرجانمان و خودش برگشت....و اما از دیروز......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 15:41  توسط سارا  | 

امروز ما 105....خواب

سلام به همه دوستان....عید گذشته تون مبارک.....

تقریبا دو ماهی میشه پدرجانمان را ندیدیم و دلمان برایشان یک ذره شده.....مادرجانمان را هم یک ماهی می شود ندیدیم.....و حسابی دل تنگیم....

و حالا این روز ها شب تا ساعت 2 الکی بیداریم.....وقتی هم می خوابیم تا ساعت 10 ساعت بدبخت شونصد بار زنگ می زند و ما هر شونصد بار را قطع می کنیم و به خوابمان ادامه می دهیم تا ساعت 11....امروز در همان رختخوابمان داشتیم فکر می کردیم چرا انقدر می خوابیم.. .در صورتی که تقریبا ساعت 9 به بعد هر نیم ساعت ساعت زنگ می زند و ما وسطش خوابیم....و کشف کردیم این روزها همش داریم خواب مادر جان و پدرجانمان را می بینیم و کلی در خواب بهمان خوش می گذرد...برای همین بیدار هم که می شویم دوباره می خوابیم تا بقیه دیدناییمان را با آن ها بنماییم و دلمان کمی باز شود.....

امروز نمی دانیم چه خبر بود کله سحری (همان ساعت 9 شما ) یک عالمه صدای آژیر آمبولانس می آمد....معلوم بود بکی دو تا هم نیسند و بعضی وقت ها صدای یکی شان قطع می شد اما بقیه ادامه می دادند....کلی دلمان شور افتاد و از ته دل دعا نمودیم خدا به خیر کند و طفلی هایی که درون امبولانس ها هستند به سلامت برسند و سلامتیشان را زودی بدست آورند.....الهی آمین

و اما از این روزهای ما....

اون هفته تقریبا به همه کارهایمان رسیدیم...رفتن به همان دانشگاهی که استخدام داشت و دادن مدارک به صورت حضوری......نمایشگاه کتاب....نمایشگاه بووووق و دادن رزومه به چند شرکت برای کار.....که خوب آن هم برای خود حواشی داشت.....آقا ما نمی دانیم چجوریه.....حدود 10 سالیه این رشته را داریم می خونیم...دو سه سالی هم در یک شرکت مرتبط کار کردیم....اما در نمایشگاه بووووق.....به ما فقط چهارتا کارت ویزیت دادند...ولی ملت کلی کیف و کاتالوگ و تقویم و سر رسید....فکر کنید دختره سال دیپلمش بود فقط کمی به خودش رسیده بود و مانتوی جینگول و روسری با رنگ جیغ پوشیده بود....چقدر غرفه داران تحویلش می گرفتند.....ما که با مقنعه و مانتوی خیلی ساده رفته بودیم هرچی هم می پرسیدیم کسی تحویلمان نمی گرفت و حواسشان به آن خانمه بود.....دلمان می خواست همان جا سر بذاریم به کوه و بیابون....

اما این هفته....یکشنبه و دوشنبه هر دو را رفتیم بیرون خرید...اولی را تنهایی رفتیم و چند تکه چیز هایی که همسری لازم داشت برایش خریدیم برای روز مرد.....روز دوم را با دختر عمویمان رفتیم برای بچه اش خرید کنه نزدیک خانه مان....

جمعه قبلش و سه شنبه را شاگرد داشتیم....البته پسر یکی از فامیل ها بود که کلی درس باهاش کار کردیم و قرار هم نیست پولی بگیریم... خودشان اصرار می کنند که بدهند اما ما فقط به خاطر مادر محترمشان این کار را کردیم که البته خانم بسیار خوبی هستند و در این چند سال غربت کلی هوای ما را داشتند......

و اما مقاله مان را دادیم یکی از دوست جان های مجازیمان که طفلی خودش کلی کار داشت و مجبور شد مقاله ما را هم نگاه بیاندازد....که کلی زحمت کشید و ما هم کلی برایش دعا کردیم دانشگاه امسال قبول شود....

مژگان جان عروسیت جبران کنم انشالا.....

الان هم داریم روی پروژه مان کار می کنیم که اصلاحات استاد را انجام دهیم و آماده کنیم برای دفاع.....

مقالهه که دست اون استادمان بود خبری ازش نیست...مقاله ای هم که دستمان بود باز هم خبری نیست....دیروز با صاحبخانه تماس گرفتیم گفته آخر هفته میام صحبت....حالا کی برسه و بیاد ...خدا کمکمون کنه موندگار شیم همینجا.....

هفته دیگه هم دوشنبه که باید یه جا برویم مصاحبه....راه دور....که امیدواریم همسری ما را ببرد ....

دیروز همسری را گول زدیم رفتیم سه شنبه بازار و کلی نخود و باقالی خریدیم.....امروز باقالی را بپزیم...نخود ها هم که نصفش پاک شد و فریزری شد...نصف دیگرش مانده که خودمان ترتیبش را دهیم....ما عاشق اینیم که نخود فرنگی را با پوست داخل ماکرو بپزیم و بعد پوستش را در بیاریم و بخوریم....یعنی انقدر آبدار و تازه می شود که اگر ولمان کنند می ترکیم از بس می خوریم....


دوستان نوشت: سعی می کنم خیلی رمزی ننویسم....اما اگر رمزی هم شد...من رمز را به وبلاگ داران محترم دادم و از دادن رمز به دوستان خاموش معذورم.....


+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 14:26  توسط سارا  | 

امروز ما 104 ....کلی کار

سلام به همه دوستان....

عسل جان گفت می آم می نویسما... .آخرش اومدم....هی مقاومت کردم که با این همه کاری که رو سرم ریخته نیام ولی نشد....و اومدم....

گفتم دلم مهمونی می خواد....سه شنبه ای با همسری کلی مشورت کردیم و قرار شد فامیلمون را دعوت کنیم....همون که میریم همش خونش....که این وسط برادرشوهر2 هم گفت با دوستش میاد تهران نمایشگاه کتاب و یه دو سه روزی هست....دیگه کلی خونه تمیز کردیم و به این فامیلمون زنگ زدم و دعوتش کردم...که همین مهمونی هم کلی ماجرا داشت در ادامه مطلب می گم....

از مهمونی ها بگذریم دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب ببینیم چه آثاری آمده و ما بی خبریم....آن موقع که بن دانشجویی می دادند هی با خودمان فکر کردیم ما که کتاب نمی خواهیم آن هم 60 تومن....چه کاریه ....نشون به این نشون که دقیقا 65 تومن خرج نمودیم....

خلاصه رفتیم....اول سراغ قسمت ناشران عمومی....(خیلی خیلی نسبت به سالهای قبل خلوت تر بود) خلاصه اونجا رفتیم یه سر به ناشر کتاب بابا زدیم و دیدیم کتاب بابا را نیاورده....البته اگه آورده بود باید پوست از سرش می کندیم.. ..چون تمام هزینه را خودمان دادیم و کتاب ها را دریافت کردیم....خلاصه به آقاهه می گم شما فلان کتاب را دارید...می گه ببینید مال کدوم انتشاراته..(جالبه قبلش به پدرجان اس ام اس زده بودند که کتابتان در نمایشگاه عرضه می شود) .می گم مال شماست....می گه نه...ما همچین کتابی نداریم....جالب بود که 10 جلد همان کتاب همراه مان بود....چرا با خودمان برده بودیم نمی دانیم.....

بعد هم رفتیم کتاب زن بابا جان را خریدیم.....و رفتیم سراغ گیس گلابتون جان که در غرفه نشر نو اندیش حضور داشتند....کلی از دیدنشان خوشحال شدیم ....و خلاصه با خانم دکتر خوش و بشی کردیم  و آمدیم..

یه گشتی زدیم و دو تا کتاب شعر برای اساتید مان خریدیم به مناسبت روز معلم.....(خودشیرین هم خودتی...) و راهی سالن کتاب های دانشگاهی شدیم...آنجا که دیگر پرنده پر نمی زد....یه کتابی برای همسری جستجو نمودیم و آخرش با آدرسی که همسری داد خریدیم و از سالن کودکان هم بازدید کردیم و دود از کله مان بلند شد از قیمت های نجومی کتاب کودکان.....دقت کنید اون کتاب های شونصد صفحه ای دیوان اشعار فلان شاعر بزرگ....که برای استادهایمان خریدیم هم قیمت کتاب های ده برگی کودکان بود....

در غرفه آخر یه سری وسایل بازی برای برادر زاده خودمان و برادر زاده های همسری خریدیم که دفعه بعد که به ولایت می رویم دست خالی نرویم....هر چه سعی کردیم کتاب بخریم دیدیم با قیمت هایی که دارد اصلا نمی ارزد....تازه کدوم بچه ای از کتاب بیشتر از اسباب بازی خوشش می آید؟؟؟..

که چون حجیم بودند مجبور شدیم کتاب ها را داخل کوله پشتی بگذاریم و اسباب بازی ها را دست گرفتیم....حالا ملت توی مترو چپ چپ نگاهمان می کردند و فکر می کردند دستفروش هستیم....آخر سر یکی از پاکت های کتاب را در آوردیم دست گرفتیم که بفهمند ما از نمایشگاه می آییم....

رسیدیم خانه یادمان آمد از خستگی زیاد فراموش کردیم سری به غرفه های ناشران بین الملل بزنیم....حالا نه خیلی هم پول داشتیم کتاب خارجی بخریم.....و از زور ناراحتی گرفتیم خوابیدیم یک ساعت و بعد در انتظار همسر...و یه غذای حاضری.....

امروز هم کارهایمان را دسته بندی که کردیم دیدیم کلی کار داریم ....پروژه باید اصلاح شود....مقاله نوشته شده هنوز دست اساتید است و خبری از آن ها نیست.....یه مقاله نصفه نیمه داریم..... دو هفته دیگر باید جایی برویم برای مصاحبه کاری بیرون شهر....که مانده ایم چطور به شهر غریب برویم که خودمان را صبح زود آنجا برسانیم.....

صاحبخانه که هنوز خبری ازش نیست....آقای همسر هم که به روی خود نمی آورد.....هرچه هم می گوییم یک هفته به مهلت سررسیدمان مانده زنگ بزن گوش نمی کند....این وسط یک اثاث کشی و دنبال خانه گشتن کم داریم....

باید یه سر هم برویم دانشگاه مان که فعلا فرصتش نیست.....یه جایی هم برای کار مدارک خواسته است....هرکاری می کنیم نمی توانیم مدارک را میل کنیم و ایمیلمان به علت پر بودن ایمیل مقصد برگشت می خورد...(یعنی خیلی شیک است که یکی آگهی استخدام بدهد...کلی مدارک بخواهد ....ایمیلش هم پر باشد...آن هم یک دانشگاه با این عظمت و اسم و رسم....) .با تماسی که گرفتیم گفتند حضوری بیایید....از طرفی دلمان می خواست فردا برویم نمایشگاه بووووق به دنبال جایی برای کار...که کل شرکت های این حوضه می آیند و مکان مناسبی است برای ما بیکار......که مانده ایم چطور برنامه ریزی کنیم که به هر دوتایشان برسیم یه سر هم برویم دیدن استادمان ....یک شیر تو شیری است که نگو....

این هم از بلبشوی کارهای ما.....

به تلافی دیشب امشب دلمه گذاشتیم....برویم تا نسوخته.....دوستان برایمان دعا کنید که هم در این خانه ماندگار شویم و صاحبخانه خیلی اجاره ها را زیاد نکند که مجبور به اثاث کشی شویم....و دعا کنید یکی از همین جاها برای کار بخواهدمان....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 19:22  توسط سارا  | 

امروز ما 103 ...تنهایی

سلام به همه دوستان....انشالا که همه خوب باشید.....

و اما از این روز های ما....

این روزها مشغول اصلاحات پایان نامه که استاد راهنمایمان ایراد گرفته هستیم.....یه مقاله هم داریم می نویسیم از بیکاری.....اون مقالهه هم که هنوز دست استادهایمان است و نه برایمان بر گرداندند و نه خبری ازشان شده.....

مقاله های در انتظار مجلات نیز همچنان منتظرند و ما هر روز که می گذرد دپرس تر می شویم....و به این موضوع فکر می کنیم که چه خوش خیال بودیم پارسال این موقع که توهم دفاع در شهریور را داشتیم.....هی روزگار... ..

و اما از خودمان بگوییم که اوضاع روحیمان داغون است و این تقصیر همسریست که یک نصفه روز که ما را می برد شهرمان تا دو سه هفته حالمان بد است و دل تنگ.....از اون گذشته در هفته طلایی به سر می بریم....که خوب اعصاب تعطیل است.....

حال  حوصله نداریم و فقط به زور می نشینیم پای این پروژه تا شاید فرجی شود.....

دیروز با یک دوست مهربان و دوست داشتنی چت داشتیم و خیلی راهنماییمان کرد ....که بسیار بسیار سپاسگذاریم....در این دوره زمانه ای که ملت برای یک کلمه صحبت حق مشاوره می گیرند خانم دکتر جان ما برایمان چند ساعت وقت گذاشت ندیده  و نشناخته که خیلی ازش سپاسگذاریم....ممنون خانم دکتر لیلا جان عزیز.....انشالا در کنار همسر و پسرهای گلت خوشبخت باشی مادر....

جالب بود دیروز ما از تنهایی آنقدر حرفمان می امد که نگو...این وسط با هرکی وایبر تماس گرفتیم یا نبود یا امتحان داشت و یا حس و حالش را نداشت....همسری هم که خسته از سر کار می آید و اگه بخواهیم با حرف هایمان روی اعصابش راه برویم که خدا را خوش نمی آید.....می آید؟؟؟؟..و این گونه می شود که کلی حرف داریم برای گفتن و کلی کلمه نگفته می ماند بر سر دلمان.....

انشالا یک کاری جور شود و بتوانیم روز ها از خانه برویم بیرون و در میان جمع باشیم شاید از مرز جنون ان طرفتر نرویم....

امروز که همه اش در رختخواب سپری شد.....الان هم ماشین ظرفشویی روشن است....ماشین لباسشویی در انتظار است که کار ظرفشویی تمام شود...(می ترسیم هر دو را با هم روشن کنیم طفلی نیروگاه بترکد.....) خانه مرتب است و فقط می ماند شام پختن....که ماکارونی می خواهیم بپزیم.....آن هم ساعت 5 دست به کار می شویم.....

نمایشگاه کتاب باز شود گوش شیطون کر یه سر می زنیم ببینیم دنیا دست کیست.....هر کی میاد یه خبری بده اونجا هم را ببینیم.....دلمان هم یه مهمانی می خواهد.....اما دل درد داریم و فعلا وقت هیچ مهمانی نیست.....

هنوز صاحبخانه تماس نگرفته....همسری هم می گوید تماس نمی گیرم.....ما هم که این وسط گیر کرده ایم بدجور.....انشالا صاحبخانه تماس بگیرد و به توافق برسند و امسال دیگر را اینجا بمانیم ......

خانم آرایشگره که عیدی رفتم پیشش و از دستش شاکی بودم....که کلی وقت گرانبهایمان را تلف کرد....حالا که ابروهایمان در آمده دیدیم ای داد بیداد یه گندی زده به یکی از ابروها که هر چی هم صبر می کنیم گند این خانم در نمی آد و وسط یکی از ابروهام خالیه خالیه....تو روحش.....خوب زن حسابی یه کم دقت می کردی....حالا ابروها تابه تا...یکی کامل در اومده یکی وسطش خالیه...با این وضع همون بهتر که بشینیم توی خانه..sad.gif..والا.....

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1393ساعت 14:28  توسط سارا  | 

بچه های دیروز...بچه های امروز....

چند وقت پیشا داشتم با خانم همسایه حرف می زدم...یک ریز داشت از دخترش که تازه اول دبیرستانه حرف می زد....که چقدر درسش خوبه....که چقدر درس می خونه....بهترین مدرسه می ره....یعنی دو ساعت تموم من فقط داشتم همین چند جمله را به تعدا انبوه و مکرر می شنیدم ...لابد می خواسته ملکه ذهنم بشه.....

پریروز داشتم با اتوبوس می رفتم برای لیزر....یه خانمه روبروم نشسته بود...با یه خانم دیگه داشت حرف می زد....و انقدر از پسر دبستانیش تعریف می کرد که انقدر درس خونه....همش سرش تو کتابه....همه نمره هاش بالاست....همه نمره هاش بیشتر از 16 ههه؟؟؟؟ (تو دبستان بچه 16 گرفته مامانش ذوق مرگ شده) .خلاصه کلی پز پسرش را داد....

یکی از فامیلا... دخترش دو سال پیش کنکوری بود....خیلی دلشون می خواست پزشکی قبول شه....از همون پیش دانشگاهی دکتر دکتر صداش می زدند....(حالا هیچکی هنوز به ما نمی گه دکترا..انقدر هم تو سر مغز خودمون می زنیم این مقاله ها را..).خلاصه این رتبه اش رو ده هزار شد و دانشگاه آزاد یکی از شهر های دور و بر تهران یه رشته مهندسی قبول شد....آقا اینا بعدش هم از رو نمی رفتند که....می گفتند می آورد پزشکی را ما نذاشتیم بره....خلاصه که چند ماه پیش نشسته بود از دخترش تعریف می کرد که انقدر فعاله کلاس زبان می ره.....دیگه داره مدرک زبانش را می گیره...ما هم کلی کف کرده بودیم چه بچه های فامیل فعالی داریم وداشتیم افسرده می شدیم که پرسیدیم کی تموم میشه زبانت؟؟؟ گفت یه 8 ترمی دارم... ..بعله...مردم همچین پز بچه هاشون را می دهند من گفتم لابد یه ترم دیگه تمومه....ما با این بی سوادیمون اگه عین آدم  سه سال پیش کلاس زبانه را ادامه داده بودیم 3ترمه دیگه مونده بود.....

یاد اون قدیما افتادم که هر وقت کسی از مامانم راجع به درس من می پرسید....مامان خانم می نشست یک ریز می گفت....درس نمی خونه... .همش سرش تو تلویزیونه...(خوب البته اینا راست می گفت).....باید زورکی درس بخونه....نمره هاش بده...(حالا تصور کنید نمره بد ها از نظر مامانم 18 بود که منم مثل احمقا تا 17-18 می گرفتم اونم تو دبیرستان می نشستم زار می زدما.....) مادرجانمان معتقد بود این نمراتی که می گیریم و کنکورهایی که قبول شدیم از نذر و نیاز بوده....البته خودمان هم می دانیم که تاثیر نذر و نیاز های مادرجانمان از درس خواندن ما بیشتر بود.... .

خلاصه که ما عجیب یاد اون زمون ها افتادیم....بچه هم بچه های امروز....یه ذره درس می خونند مامانا تو کفشون می مونند و ملت را می کشند از پز بچه هاشون....

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1393ساعت 18:43  توسط سارا  | 

مطالب قدیمی‌تر